مقایسه موقعیتهای مختلف یک دانش آموز و سریالها و فیلمهای سینمایی:

+ خروج از مدرسه:  فرار ازاردوگاه جهنمی
+ غیبت معلم:  روز فرشته
+ دعوابا مبصر کلاس:  بازی با مرگ
+ دانش آموزی که به درس صدا نشده:  لوک خوش شانس
+ ثلث سوم:  شلیک نهایی
+ سر امتحان:  چشمانم برای تو
+ پای تخته:  قتلگاه
+ نیامدن دانش آموز به مدرسه:  گریز ازمرگ
+ مدیر مدرسه:  پدرسالار
+ گذشتن ازکنار ناظم:  عبور ازمیدان مین
+ اولین کسی که به درس صدا زده می شود:  قربانی
+ نمره صفر:  دایره سرخ
+ بهانه ای برای فرار از مدرسه:  دسیسه
+ معلم ادبیات: مجنون
+ امتحان:  آتش در خرمن
+ خجل شدن دانش آموز در برابر معلم:  به رنگ صدف
+ جواب دانش آموز در برابرمعلم:  می خواهم زنده بمانم
+ دفتر مدرسه:  بازداشت گاه
+ نگاه دانش آموز به ساعت زنگ تفریح:  در پناه تو
+ زنگ تاریخ:  افسانه سلطان وشعبان
+ اخراج از مدرسه:  یکبار برای همیشه
+ وقتی به سر تخته می رود:  کمکم کن.

 

خوش به حال اونا که همیشه مستند و خراب

دنیا را آب می بره اونها را خوش می بره خواب

خوش به حال اون که زندگی را جدی نگرفت

پشت پا زده به هستی شده مست می ناب

دنیا که جای امن و آرام نیست پناهی بهتر از می و جام نیست

همون بهشتی که خدا وعده داده به آدما

هیچ کجا پیدا نمیشه مگر تو حال مستی

صفای می تا نباشه باطل پوچ و بی ثمر

لحظه ها نابود میشن چه فایده داره هستی

دنیا که جای امن و آرام نیست پناهی بهتر از می و جام نیست


 
وقتی نباشی غم تویه قلبم میشینه
غبار حسرت راه گلومو میگیره
وقتی نباشی این دل خسته میگیره
آروم نداره دلهره داره و بی تو میمیره
تنهایی سخته تمام لحظه های من سردن

تنهایی مردم تمام دلخوشیه من برگرد
تنهایی بسه دیگه نفس نمونده تو سینه

بی تو نمیتونم نذار غمت به قلبم بشینه
تنهایی سخته تمام لحظه های من سردن
تنهایی مردم تمام دلخوشیه من برگرد
تنهایی بسه دیگه نفس نمونده تو سینه
بی تو نمیتونم نذار غمت به قلبم بشینه

وقتی نباشی غم تویه قلبم میشینه

غبار حسرت راه گلومو میگیره
وقتی نباشی این دل خسته میگیره

آروم نداره دلهره داره و بی تو میمیره
تنهایی سخته تمام لحظه های من سردن
تنهایی مردم تمام دلخوشیه من برگرد
تنهایی بسه دیگه نفس نمونده تو سینه
بی تو نمیتونم نذار غمت به قلبم بشینه

 

تو تفنگی داری و مــــــــــن گرسنه‌ام
تو تفنگی داری و مــــــــــن گرسنه‌ام
تو تفنگی داری و مــــــــــن گرسنه‌ام
تو تفنگی داری و مــــــــــن گرسنه‌ام
تو می‌توانی تفنگی داشته باشی و هزاران هزار گلـوله
و می‌توانی که همهٔ آن‌ها را در بدن نحیفِ من شلیک کنی
تو می‌توانی تفنگی داشته باشی و هزاران هزار گلـوله
تو می‌توانی مرا، یک بار
دو بار
سه بار و هزاران بــار بُکشی!
اما سرانجام، من بر تو پیروز می‌شوم
اگر که تو تفنگی داشته باشی و من همچنان گرسنه باشـــــم....

Lyrics by Otto Rene Casitllo، a Guatemalan poet and revolutionary. Translated from Spanish to Farsi and sung by Iranian artist Habib Mohebian. A voice against oppression. We cannot make sense of many things in this world. Steadfast in faith we stand for justice. In the end truth speaks for itself; Truth Prevails.
You have a gun
And I am hungry
You have a gun
Because I am hungry
You have a gun
Therefore I am hungry
You can have a gun
You can have a thousand bullets and even another thousand
You can waste them all on my poor body
You can kill me one، two، three، two thousand، seven thousand times
But in the long run
I will always be better armed than you
If you have a gun
And I
Only hunger»

کودکان مظلوم فلسطین گرسنه وتشنه به کدامین گناه زیر تانک ها کشته میشوند؟؟؟؟آیا صدای مظلومی را در این دنیا کسی میشنود

 
محکوم عشقم گرفتار یار      مثل پرنده هوادار یار


مثل یه سایه به همراه یار    بودو نبودم به دلخواه یار


هرچی که یار گفت دلم گفت به چشم   از گل وخار گفت ,دلم گفت به چشم


  هرجا که یار بود دلم گفت برو     با گل و خار بود دلم گفت برو

پر شد دل من به افزون یار      فکر دل من پریشون یار


گوشه چشمم فقط جای یار      کار دو چشمام تماشای یار


یار اگه جانانه خریدار شد       دل گل سرخ توی بازار شد


وای گل سرخ دل من خارشد      هر چی شد از دست همین یار شد


محکوم عشقم گرفتار یار      مثل پرنده هوادار یار


مثل یه سایه به همراه یار    بودو نبودم به دلخواه یار


هرچی که یار گفت دلم گفت به چشم   از گل وخار گفت ,دلم گفت به چشم


  هرجا که یار بود دلم گفت برو     با گل و خار بود دلم گفت برو

 
دانش آموزان محترم لطفا از وبلاگ دبیرستان امام حسین (ع) که ادرسش در سمت راست این

 

وبلاگ است دیدن فرمایید واز مقالات واطلاعیه ها این وبلاگ استفاده نمایید .

با تشکر -مدیر وبلاگ

 

هرچه مي شناختم نبود/هرچه بود نشناختم

صحرا سراسر همهمه بود /طوفان وباد و ابر ومه

گويي بيابان عدم/نتوان ديد يك قدم

چون نيستي هستي مگر /باز است در بستي اگر

شمع اميد به سوي خاموشي نهايي/در جستجوي تنها ره نهايي

تشنه لب سرابي/خشكيده در حبابي

شن زارو باد وطوفان /راه نجات فقط ايمان

گذر كن از شب تاريك/سفر كن تا سحرگاهي

به عشق مقصد ومقصود/نترس از هيبت راهي

بال شكسته بود و/ گفت كه پرواز كن

خجل زدر گفتن/گفت كه درو باز كن

 

 
سالروزشهادت حضرت علی (ع) تسلیت باد

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------

 
با سلام
پارک شهریار ملکان محل آرامش است یا سلب آرامش
این پارک در بین دو راه اصلی در ورودی شهرک ولی عصر قرار دارد.شهرداری محترم وشوراها زحمت کشیدند به خاطر رفاه حال مردم این پارک را ایجاد نموده اند  که جای تشکر دارد ولی به نظر من از دو عیب اساسی غافل بوده اند:

1-در وسط دو راه اصلی قرار دارد هر خانواده وقتیکه با اعضای خود به این پارک تشریف میاورد استراحت را رها کرده به فکر این است که بچه ها می دوند به  راه  اصلی و تصادف رخ خواهد داد.

2-ورودی پارک بسته نشده افراد موتور سوار وارد محل هایی می شوند که خانوار ها نشسته اند با گاز دادن های بی مورد سبب سلب آرامش میشوند وانتظار دارند که همه در مقابل آنها تعظیم کنند.مردم از این برخوردها ورفتار ها ناراحت شده مجبور میشوند زین پس به شهر بناب یا میاندواب تشریف ببرند .انتظار میرود شهرداری ملکان ورودی پارک را ببندند  تا حدالامکان از  ورود موتورها جلوگیری شود .با توجه به افتتاح پارک جنگلی انتظار میرود قبل از افتتاح تدابیر امنیتی اندیشیده شود.موفق باشید

 

« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم...
مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.
پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...»

صمد بهرنگی دردوم تیرماه 1318 در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده ای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد داراي دو برادر و سه خواهر بود .پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی(آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را میگذراند وخرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت.
صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال و در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و
همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»