دانش آموزان محترم لطفا از وبلاگ دبیرستان امام حسین (ع) که ادرسش در سمت راست این

 

وبلاگ است دیدن فرمایید واز مقالات واطلاعیه ها این وبلاگ استفاده نمایید .

با تشکر -مدیر وبلاگ



تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 21:47 | نویسنده : جبارزاده |

هرچه مي شناختم نبود/هرچه بود نشناختم

صحرا سراسر همهمه بود /طوفان وباد و ابر ومه

گويي بيابان عدم/نتوان ديد يك قدم

چون نيستي هستي مگر /باز است در بستي اگر

شمع اميد به سوي خاموشي نهايي/در جستجوي تنها ره نهايي

تشنه لب سرابي/خشكيده در حبابي

شن زارو باد وطوفان /راه نجات فقط ايمان

گذر كن از شب تاريك/سفر كن تا سحرگاهي

به عشق مقصد ومقصود/نترس از هيبت راهي

بال شكسته بود و/ گفت كه پرواز كن

خجل زدر گفتن/گفت كه درو باز كن

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 22:30 | نویسنده : جبارزاده |
سالروزشهادت حضرت علی (ع) تسلیت باد

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 23:40 | نویسنده : جبارزاده |
با سلام
پارک شهریار ملکان محل آرامش است یا سلب آرامش
این پارک در بین دو راه اصلی در ورودی شهرک ولی عصر قرار دارد.شهرداری محترم وشوراها زحمت کشیدند به خاطر رفاه حال مردم این پارک را ایجاد نموده اند  که جای تشکر دارد ولی به نظر من از دو عیب اساسی غافل بوده اند:

1-در وسط دو راه اصلی قرار دارد هر خانواده وقتیکه با اعضای خود به این پارک تشریف میاورد استراحت را رها کرده به فکر این است که بچه ها می دوند به  راه  اصلی و تصادف رخ خواهد داد.

2-ورودی پارک بسته نشده افراد موتور سوار وارد محل هایی می شوند که خانوار ها نشسته اند با گاز دادن های بی مورد سبب سلب آرامش میشوند وانتظار دارند که همه در مقابل آنها تعظیم کنند.مردم از این برخوردها ورفتار ها ناراحت شده مجبور میشوند زین پس به شهر بناب یا میاندواب تشریف ببرند .انتظار میرود شهرداری ملکان ورودی پارک را ببندند  تا حدالامکان از  ورود موتورها جلوگیری شود .با توجه به افتتاح پارک جنگلی انتظار میرود قبل از افتتاح تدابیر امنیتی اندیشیده شود.موفق باشید



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 23:2 | نویسنده : جبارزاده |

« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم...
مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.
پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...»

صمد بهرنگی دردوم تیرماه 1318 در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده ای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد داراي دو برادر و سه خواهر بود .پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی(آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را میگذراند وخرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت.
صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال و در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و
همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 17:20 | نویسنده : جبارزاده |

  یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگِ رهایی، رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمتِ ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن منِ بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

افشین یدالهی



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 14:8 | نویسنده : جبارزاده |

باز امدم از راه سفر یکبار دگر در خونه ی تو

گل داده باز گلخونه دل از بوی تو و دوردونه تو

سر می نهد این خانه بدوش شادان وخموش بر شونه تو

پر می کند از باده ی شوق چشمون خود را پیمونه تو

باز امشب این دیوونه دل بر بام و بر سر می زنه

غم اومده تا پشت در باز حلقه بر در می زنه

یاد تو و دوریه تو اتیش به جونم می زنه

من می روم اما دلم در سینه پر پر می زنه

سرد و غمین می خونه این ویرونه دل

باز امشب این دیوونه دل بر بام و بر سر می زنه  



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 21:37 | نویسنده : جبارزاده |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید/وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید/وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمات شدم ، نه عقل بود و نه دلی/چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود/آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد/آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی/چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمات شدم شاید کمی هم بیشتر/چیز ر آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود/دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

من عاشق چشمات شدم…

شاعر: دکتر افشین یدالهی



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 14:31 | نویسنده : جبارزاده |
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 10:27 | نویسنده : جبارزاده |

شعر طنز پدر و پسر

پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر/دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب/دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم/اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است/بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟/غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟/شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود/بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر/شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز/کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس/بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات/شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید/زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد



تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد 1393 | 6:43 | نویسنده : جبارزاده |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.