شعله ی آواز
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ 93/09/01 توسط ب-ج
1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
   2. قبل از جواب دادن فکر کن
   3. هیچکس را تمسخر مکن
   4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
   5. خود برای خود، زن انتخاب کن
   6. به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
   7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
   8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
   9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
  10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
  11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
  12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
  13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
  14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی
  15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
  16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
  17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
  18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
  19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
  20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
  21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
  22. هرگز ترشرو و بدخو مباش
  23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
  24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
  25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
  26. چالاک باش تا هوشیار باشی
  27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
  28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
  29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
  30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند.


نوشته شده در تاريخ 93/09/01 توسط ب-ج

جناب آقای محمود اسلامی همکار محترم شاغل در آموزشگاه علی ابن ابیطالب

ضایعه درگذشت پدر  بزرگوارتان  راخدمت شما  وکلیه  بازماندگان آن مرحوم تسلیت می گوییم و از ایزد منان خواستاریم که با رحمت عظیم خود روح پاک و آزاده آن عزیز را در خلد برین میهمان رستگاران کند.

 باشدکه شما و همه بازماندگان در این آزمون سخت، شکیبا و استوار بر تقدیر حضرت حق تسلیم و مزین به مقام صبر جمیل شوید.


نوشته شده در تاريخ 93/08/23 توسط ب-ج


                     

خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور
لویی، از “مریم” سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران
عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب،
ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت
خلاقه‌شان را به کار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در
نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی‌های اعجاز‌گر کرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این
قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را
بازگویند که: “مریم، مادر عیسی است”.

و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم:
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.

                                                                                        دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ 93/08/20 توسط ب-ج

... آن خطاط سه‌گونه خط نوشتی:

ـ یکی او خواندی، لا غیر.

ـ یکی را هم او خواندی هم غیر.

ـ یکی نه او خواندی، نه غیر او!

آن خط سوم منم

بعضی خطاط را خود شمس می‌دانند. چنان‌که خودش

هم گفته که سخنش از نوع سوم است.

اما تعبیر بسیار زیباتری داریم که می‌گوید این جملات فلسفه

آفرینش را از دیدگاه شمس بیان می‌کنند:

خطاط خداوند متعال است. خط اول آفرینش ملایک است که

 فقط خود او به سر آن آگاه است.

خط دوم آفرینش حیوانات است که سری در کار نیست و همه

 از چند و چون آن آگاهند.

خط سوم آفرینشی است که به حال خود رها شده تا راه خود برود.

آفرینشی که نه خالق درباره آن نظر می‌دهد و نه غیر خالق (نفی جبر در اعمال)

آن خط سوم وجود شریف انسانی است.

اين خط سوم را يک وصف تمثيلی دانسته اند که شمس آن را

چنان عنوان کنايه آميزی، برای شخصيت پيچيده خود بر گزيده

است. او خود را چنان خطی معرفی می کند که نه خطاط می تواند آن

 را بخواند و نه هم کس ديگری.

شمس در اين گفتار کوتاه در حقيقت مسير سلوک روحانی خويش

 را تشريح می کند و آن را برای مولانا تشريح می کند و از او می خواهد

 تا اين مسير را طی کند.

شمس در قصه آن خطاط بااين سه نوع خط به گونه ای نمادين

خواسته است تا سه مرحله از سلوک عارفانه را تشريح کند.

آن خطاط سه گونه خط می نويسد :

يکی چنان است که خود می خواند و ديگران هم می توانند بخوانند و

 اين خط را رمزی از حال زاهد صوفی دانسته اندکه هم ديگران او را

از ظاهر حالش می شناسند و هم خود اومی داند که سيرت و احوالش

 در چيست. خط دوم را ديگران نمی توانند بخوانند؛ ولی خطاط میخواند

 و اين رمز حال صوفی متوّحِد است که ديگران ازسِر حال او آگاهی ندارند ؛

 ولی او خود باخبر از حال خويشتن است.

خط سوم به گونه يي است که نه ديگران آن را می توانند بخوانند و نه هم

 خطاط می تواند خواند.

اين رمز حال صوفی مستور است. ديگران از حال او بی خبر اند، برای آن

 که حال او درهالهء غيرت پنهان است. بنا براین کسی نمی تواند حال او

 را بشناسد و خود او نيز به سبب آن که از خودی آن طرف افتاده است

 از حال خود خبری ندارد.

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 93/08/14 توسط ب-ج
شاه حسین گویانشاه‌ حسین‌ گویان نیز نوعی مراسم مذهبی است که در ایام ماه محرم در بیش‌ تر نقاط آذربایجان و به طور گسترده در شهر تبریز برگزار می‌ شود. این مراسم از چند روز مانده به ماه محرم تا دهمین روز از ماه محرم و ظهر عاشورا ادامه می‌ یابد. در زبان ترکی آذربایجانی، مردم به این مراسم "شاخسِی" می ‌گویند که مخفف واژه "شاه‌ حسین" است. عزاداران در مراسم شاه‌ حسین ‌گویان، نوعی چوب مخصوص این نوع عزاداری را از زمین تا فرق سر خود حرکت می‌ دهند، در حالی که هماهنگ پاهای خود را به زمین می کوبند، وقتی که چوب به سمت پایین آورده می شود، گروهی با صدای بلند ندای "شاخسِی" (شاه‌ حسین) و زمانی که چوب به سرشان نزدیک می‌شود، گروه دیگر با صدای بلند ندای "واخسِی" (وای‌ حسین) سر می‌ دهند. این حرکت به نشانهٔ جنگ یاران حسین بن علی با یاران یزیدبن معاویه در صحرای کربلا است. علاوه بر ندای "شاخسی" "واخسی"، همچنین "حیدر" "صفدر"، "مظلوم" "حسین"، "حسن" "حسین"، "سوسوز" "حسین"، "عطشان" "حسین" و ... از جمله شعارهایی است که گروه های شاه حسین گویان در حین حرکت منظم خود، سر می دهند.
همچنین عزاداران در حین این حرکت منظم و هماهنگ، دست خود را بر پشت یکدیگر قرار می‌ دهند و با این حرکت خود، اتحاد و انسجام شان را نشان می دهند. شاه حسین گویان، در حالی که آرام و دایره وار حرکت می کنند، فردی نیز با مداحی مصیبت های امام حسین(ع) آنان را همراهی می کند. صورت دیگری از حرکت شاه حسین گویان، به این صورت می باشد که به صورت قطاری، مسیر بلندی از کوی و برزن را حرکت می کنند و نزدیک شدن ماه محرم را به همگان اعلام می کنند.
عده‌ای این مراسم را به سبک سنتی انجام می ‌دهند و از هیچ‌ گونه ابزارآلات جدیدی که در سال‌ های اخیر در مراسم شاه‌ حسین‌ گویان دخیل شده و حتی از چوب مخصوص شاه حسین گویان نیز استفاده نمی ‌کنند و به جای بالا و پایین حرکت دادن چوب مخصوص، با حرکت منظم پاهای خود که به زمین کوبیده می شود، بر سینه می زنند؛ اما، عده‌ای هم با استفاده از تبل، سنج و سایر ابزارآلات، شور و شوق خاصی در این مراسم به وجود می آورند.
در صف اول دسته شاه حسین گویان، یکی از ریش سفیدان که آشنایی بیشتری نسبت به جوانان با اشعار و اذکار دارد، با ایستادن در ابتدای صف، اشعار را بیان و سایرین نیز آن را تکرار می کنند. در پایان مراسم شاه حسین گویان، همگی ایستاده و در حالی که دستان خود را بالا می برند و بر سینه می زنند این شعرها را می خوانند: "آقامین آتی گلدی/ قانلی خلاتی گلدی (اسب آقایم به خیمه برگشت، پیراهن آقایم خونین شد)، قانلی قیلیش کربلادا پاس توتوپ/ حسین اوچون ملاکلر یاس توتوپ (شمشیر خونین در سرزمین کربلا زنگ زده است/ ملائکه های آسمان عزای امام حسین(ع) را برپا کرده اند)، فریاد شیمیر الیندن/ ای داد شیمیر الیندن.(فریاد از دست شمشر/ ای داد از دست شمر)"
یکی از مهم ترین نوحه های ذکر شده در هیات ها و مراسم شاه حسین گویان، شعر زیبای استاد شهریار است که چنین سرود: حسینه یئرلر آغلار گویلر آغلار/ بتول و مرتضی پیغمبر آغلار (زمین و آسمان در عزای حسین می گریند، بتول و مرتضی و پیغمبر می ‌گریند) و یا این جمله بیشتر به گوش می رسد: هانسی گروهون بئله مولاسی وار؟/ شیعه لرین حضرت عباسی وار(کدامین گروه چنین مولایی دارند؟! شیعیان مولایی چون حضرت عباس دارند).


نوشته شده در تاريخ 93/08/10 توسط ب-ج

سلام دوستان
اگر روستای یوزباشکندی را از نظر تحصیلات بررسی کنیم به نوبه خود افراد خوبی را تربیت نموده است . دکتر علیپور دبیر دبیرستان ها واستاد دانشگاه- بهار جبارزاده معاون  دبیرستان  امام حسین شهرستان ملکان- شهریار پیری رییس بانک رفاه- رضا علیپور رییس بانک تعاون- محرم سیفی رئیس   اداره تامین اجتماعی-حافظ علیپور لیسانس حقوق-نیما علی پور لیسانس کامپیوتر- مهدی علی پور کارشناس کامپیوتر و خواهرانشان که لیسانس جسابداری هستند-علی جبارزاده وامیر علی جبارزاده دبیر ومدیر دبیرستان -رضا جبارزاده -شایان حنفی -حبیب ایرانی کارمندان بانک-فتحعلی جبارزاده-بهنام جبارزاده وحنفی وبهرام-بهرامی کارمندان راه آهن -برادران دکتر علی پور؛ علی علیپور حسابدار دانشگاه علمی کاربردی- خاتم علی پور دبیر-  و علیرضا علیپور آموزگار-یحیی علیپور کارمند دانشگاه پیام نور- علی جبارزاده(مدنی)مدير عامل موسسه حفاظتي تخت جمشيد از موسسات تحت پوشش پليس پيشگيري ناجا-اکبر ایرانی افسر نیروی انتظامی-رضا امینی دانشجو-رامین ایرانی کارمند گمرک-خانم منفرد دبیر-علی منفرد دهیار لیسانس-بهار جلالی دبیر-خانم محمدی استاد دانشگاه و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد ملکان برادرانشان مهندس فضل اله محمدی کارمند اداره گاز و رضا محمدی مهندسی صنایع غذایی ،هاشم رحمتی وکیل دادگستری-سجاد دهقان کارمند بازرگانی-شکراله زمانی کارمند و بازرس اداره بازرگانی- مهندس پیری-علیار اکبرنشان لیسانس برنامه ریزی شهری، وحید اکبرنشان کارشناس ارشد حسابداری و حسابدار سپاه در بیجار، آقای جلال مطلبی رئیس بانک کوثر میاندوآب-مهندس غفار مطلبی مسول کانون ارشاد -نبی اله مطلبی  کارشناس ارشد وافسر سپاه در  ارومیه-اسماعیل صدیق مهندس عمران-مرادعلی اکرم وخواهرشون دبیران منطقه-مهندس آیت دهقان -دکتر اصلان خدامرادی استاد دانشگاه و کارمند نیروی هوایی-دکتر هاشم زرین -جبریئل علیزاده کارمند بیمارستان امام رضاو بسیاری دیگر از جمله خانمهای زیادی که دارای مدرک دانشگاهی هستند که نامشان برده نشد.


نوشته شده در تاريخ 93/08/05 توسط ب-ج
مشک برداشت که سیراب کند دریا را


رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را


آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب


ماه می خواست که مهتاب کند دریا را


کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید


ماه افتاد که محراب کند دریا را


تا خجالت بکشد،سرخ شود چهرهء آب


زخم می خورد که خوناب کند دریا را


ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس


تا در آغوش خودش خواب کند دریا را


آب مهریهء گل بود والا خورشید


در توان داشت که مرداب کند دریا را


نوشته شده در تاريخ 93/07/21 توسط ب-ج

 

در میان تپه زارهای مخملین آذربایجان در خاک فرش زردار مغان، افسانه پرشوری بوقوع پیوست که سالیان درازی به شکل فولکوریک سینه به سینه آذربایجانیان نقل گشته است. سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاههایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

 

آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود ، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.

عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت. این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود.

خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگ ها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.

در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباتر و بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد. بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگر سارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.
آن زمان دوره خان و خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود. از این رو طبعاً آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند.

در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود. مسلماً در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصاً سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا ” سپرد تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.

امواج آرپا چایی، سارای زیبا را همانند دسته گلی روی دستهای خود برد و بدین ترتیب دفتر عشق ناکام دیگری بسته شد و از میان رفت. بعدها شاعری از دیار ارسباران آذربایجان، ابوالقاسم نباتی در میان چندین بند شعر تراژیک ، گوشه ای از این حکایت را چنین بیان نمود :


آرپا چایی آشدی داشدی * سئل سارانی آلدی قاشدی
رود آرپــــــــــا طغیان کــــــــــــرد و ســـــــیل سارا را با خود بـــرد

جوت باجی نین گؤزو یاشدی * آپاردی سئللر سارانـــی
چشم های خواهر دوقلویش پر از اشک است، سیل سارا را برد

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی
یک دختر با چشمهان شهلا را

گئدین دئیین خان چوبانا * گلمه سین بــو ایـــــل موغانا
بروید و به “خـــــــان چوپان” بگویید امســـــــــال به مغان نیاید

گلــــــــسه باتار ناحـــــق قانا * آپاردی سئللر ســــارانی
اگر بیاید به خون نا حق آغشته میشود، سیل سارا را برد

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی
یک دختر با چشمهان شهلا را

آرپا چایی درین اولماز* آخار ســـــــــولار ســـرین اولماز
رود آرپا عمیق نیست، آبهایی که از آن جاری میشود سرد نیست

سارا کیمی گلین اولماز * آپاردی سئللـــــر ســــــارانی
هیچ عروسی مانند سارا نیست، سیل ها ســـــــــــارا را بردند


نوشته شده در تاريخ 93/07/20 توسط ب-ج
اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني/بر يتيمــــان علــــي سر مي زني
شاهـد اقبـــــال در آغوش کیست/كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند/بر يتيمـان مــن امــــــــدادي كند
دست گيرد كودكـان درد را/گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد/شيوه رندي و شبگـــردي چه شد
شيعگي تنها نماز و روزه نيست/آب تنها در ميان كــــوزه نيست
كاسه را پر كن ز آب معرفت/تا درو جوشد شراب معرفت
بادۀ ممــــا رزقنــاهـــــم بنــوش/ينفقون بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو/لـن تنالـــــوا البـر حتــي تنفقــــوا
جستجويي كن سبـــوي باده را/شستشويي كن به مي سجاده را
اي مسلمان زاده بعد از هر اذان/ركعتي تنهي عن الفحشا بخـــوان
گر نمــــازت ناهي از منكر شود/از اذانت گوش شيطان كر شود
هر سحـر دست نيايش باز كن/بيخود از خود تا خدا پرواز كن
بال مرد حق بود دست دعا/ليس الانسان الا ما سعـــي

آقاسی

 


نوشته شده در تاريخ 93/07/19 توسط ب-ج


پاییز

 

پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من ، عزیـــز غــم انگیز برگریـــز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!


.: Weblog Themes By Pichak :.


Habibiyan

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک